کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستان روز برفی

  1. #1
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    داستان روز برفی

    روز برفی

    اثر Tove Jansson، ترجمه رحمان پایدار نوبخت


    وقتی به آن خانه عجیب رسیدیم، هوا ابری بود و بشدت برف می بارید. انگار توده ای از ابرهای پیر باز می شدند و برفها را بسوی ما پرتاب می کردند. نه، اینها برف ریزه نیستند – برفها مستقیما بصورت گلوله هایی بزرگ و چسبنده پایین می افتند، به یکدیگر می چسبند و همانند جسمی که در آب به پایین غرق می شود، بسرعت پایین می آیند. برفها سفید نیستند بلکه خاکستری اند. هوا گرفته و مثل اینکه تمام دنیا به مثابه جسمی آهنین، سنگین شده است.

    مادر چمدانش را با خود حمل می کند و جوراب ضخیمی پوشیده است و کل راه مشغول حرف زدن بود چون فکر می کند همه چیز عالی و متفاوت از روزهای قبل است.

    ولی من چیزی نمی گفتم چون از این خانه عجیب خوشم نمیآید. کنار پنجره ایستادم و به تماشای بارش برف مشغول شدم. برای من همه چیز خراب بود. همه چیز با شهر فرق داشت. وزش باد، برف های سفید و خاکستری را روی سقف میریخت و با آرام تر شدن بارش، برفها همانند اجرامی بهشتی، بر زمین فرود می آمدند. هلال زیبایی روی پنجره اتاق نشیمن بوجود آمد بود. بیرون همه چیز وحشتناک است. زمین لخت است و همه برفها را بلعیده است و درختان بصورت ردیفهای سیاه رنگ و بی منتها ایستاده اند. در انتهای دنیا، حاشیه باریکی از انتهای جنگل دیده می شود. همه چیز اشتباه است. اینجا زمستان است ولی در کشور تابستان. هیچ چیز سر جای خودش نیست.

    خانه نسبتا بزرگ و خلوت است و اتاق های زیادی دارد. همه چیز خیلی تمیز است و وقتی راه میروی نمی توانی صدای پاهایت را بشنوی چون فرش بقدری بزرگ و نرم است که کف اتاق را کامل پوشانده است. از اتاق انتهایی می توان همه اتاق ها را دید و این موضوع مرا ناراحت می کند. همانند قطاری که آماده حرکت است و چراغهایش نور افشانی میکنند. اتاق آخری مثل تونلی تاریک است و تنها نور ضعیفی وجود دارد که حاصل انعکاس قابهای طلایی و آیینه ای می باشد که به قسمت بالای دیوار چسبیده است. نور لامپها نیز صاف و مه آلود است و همانند دایره ای کوچک از نور می باشند. وقتی می دوی نیز صدایی بگوش نمی سد. درست مثل بیرون. صاف و غبار آلود. برف همچنان در حال باریدن است.

    من پرسیدم که چرا باید در این خانه زندگی کنیم. ولی جوابی نشنیدم. فردی که غذا می پخت بندرت دیده میشد و وقتی هم که می آمد حرفی نمیزد. اون خانوم وقتی می آمد کسی متوجه اش نمیشد و دوباره می رفت. در اتاق نیز بدون هیچ صدایی حرکت میکرد و جلو و عقب می رفت تا بالاخره ایستاد. با سکوتم به همه نشان دادم که از این خانه خوشم نمی آید. من حرفی نمی زدم.

    در بعد از ظهر، برفها، خاکستری تر شده بودند و کپه کپه می باریدند. برفها به شیشه پنجره می چسبیدند و سپس به پایین لیز می خوردند و کپه های جدیدتری از برف، از هوای گرگ و میش بیرون، ظاهر می شدند و جای آنها را می گرفتند. درست مثل دستی خاکستری با صدها انگشت. سعی می کردم تا یکی از آن کپه ها را ببینم تا چطور پایین می آید و بسرعت منتشر می شود. و به بعدی و بعدی خیره میشدم تا چشمانم درد گرفت. کمی ترسیدم.

    همه جا گرم بود و اتاقهای زیادی برای افراد زیادی وجود داشت ولی ما تنها دو نفر بودیم. من همچنان ساکت بودم.

    مادر خوشحال بود. وارد اتاق شد و گفت: "چه آرامشی! چه گرمایی! اینجا را دوست دارم" و سپس روی صندلی بزرگی نشست و شروع به تاب خوردن کرد. رومیزی را کنار زد و عکسهایش را روی میز قرار داد و در مرکب چین را باز کرد. من به طبقه بالا رفتم. از پله ها صداهای عجیبی می آمد. صدای غر غر و جیر جیر. درست همان صداهایی که وقتی کسی از پله های خانه های قدیمی بالا میرود بگوش می رسد. مهم نیست. راه پله باید سرو صدا داشته باشد. آدم می فهمد که چه پله ای صدا می دهد و چه پله ای صدا نمی دهد. می توان جوری از آنها بالا رفت که کسی صدای پاهایت را نشود. تنها نکته آزار دهنده این است که از این راه پله ها خانواده های زیادی قبلا استفاده کرده اند. برای همین فکر می کنم کمی ترسناک هست.

    در طبقه بالا همه چراغها درست مثل طبقه پایین است و تمام اتاقها تمیز و گرم هستند. در تمام اتاقها باز است. تنها یکی از درها بسته است. داخل آن اتاق، سرد و تاریک است. آنجا، اتاق زیر شیروانی بود و متعلق به یکی دیگر از خانواده هایی بود که از خانه استفاده می کردند. کسی آنجا دراز کشیده بود و روی جا لباسی، پالتویی بود که مقداری برف روی آن نشسته بود. حالا می توانستم از تو شیروانی صدای برف را بشنوم. برف در حال باریدن بود. با خودش در حال نجوا بود و در گوشه ای از سقف جمع شده بود. اعضای آن خانواده همه آنجا بودند. در را بستم و دوباره به طبقه پایین آمدم و گفتم که می خواهم بخوابم. واقعا دوست نداشتم که بخوابم ولی فکر می کردم این بهترین کاری است که می توان انجام داد. چون نمی خواستم با کسی حرف بزنم. تخت خواب عریض و پهن بود. مرا یاد سفیدی و صافی بیرون می انداخت. پر قوها نیز مثل دست بودند. درست مثل برفی که سمت زمین پایین می آید، من هم با دراز کشیدن روی این تخت، به سمت پایین حرکت می کردم. هیچ چیزی اینجا شبیه به خانه خودمان یا جای دیگر نیست.

    صبح همچنان برف مشغول باریدن بود. درست مثل دیروز. مادر قبل از بیدار شدن من، کارش را شروع کرده بود و خیلی خوشحال بنظر می رسید. مادر اصلا مجبور نبود که نگران روشن کردن شومینه و آماده کردن صبحانه باشد و همچنین مجبور نبود تا نگران فرد دیگری باشد. من همچنان حرفی نمیزدم.

    به سمت دورترین قسمت اتاق رفتم و به برف ها خیره شدم. مسئولیت بزرگی حس میکردم. باید بررسی میکردم برفها چه کاری انجام میدهند. نسبت به روز قبل بیشتر شده بودند. حجم عظیمی از برفهای خیس به شیشه برخورد میکردند و شروع به سر خوردن میکردند. باید به بالای صندلی میرفتم تا زمین پوشیده از برفهای خاکستری را مشاهده کنم. برفها اونجا نیز هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدند. درختان نیز لاغرتر و خجولتر بنظر می رسیدند و افق دنیا کمی پهنتر شده بود. من به همه چیز نگاه می کردم و دیگر رفتار برفها برایم آشنا بود. برفها چاره ای جز پایین آمدن نداشتند و خیلی زود همه آنها متحد می شدند. هیچکس بیاد نمی آورد زیر این برفها قبلا چه بوده است. درختان و خانه ها اجسامی شناور در این برفها هستند. نه جاده ای و نه خودرویی – تنها برف می بارد و برف می بارد.به اتاق زیر شیروانی رفتم تا به صدای بارش برفها گوش دهم، صدای بسرعت چسبیدن برفها به هم، و بزرگتر شدن آنها را می شنیدم. به چیز دیگری بجز برف نمی توانستم فکر کنم.
    مادر مشغول نقاشی کشیدن بود.

    روی کاناپه ای بودم و کنارم کوسنی بود و گهگاه از روزنه ای به مادر نگاه می کردم. مادر متوجه من شد و در حالیکه مشغول نقاشی بود از من پرسید: "حالت خوبه؟". جواب دادم: "البته".

    با دستها و زانوهایم به اتاق انتهایی رفتم. بالای صندلی پریدم و برفها را دیدم که چطور به سمت من پایین می آیند. حالا دیگر انتهای برفها دقیقا زیر انتهای دنیا قرار داشت. انتهای جنگل نیز اصلا قابل مشاهده نبود. دنیا در حال دگرگون شدن بود، بسیار آرام، هر روز به مقدار کمی.

    حتی فکر کردن به آن نیز مرا دچار سرگیجه میکرد. آرام، آرام، دنیا در حال دگرگونی است، دگرگونی عظیم، با برف. درختان و خانه ها دیگر عمودی نایستاده اند. آنها روی زمین شیبدار ایستاده اند. بزودی حتی راه رفتن نیز روی این سطح شیبدار دشوار خواهد شد. همه مردم دنیا باید نگران باشند. اگر فراموش کنند که پنجره هایشان را محکم بندند، با این شیب، پنجره ها باز خواهند شد. درها نیز همینطور. آب بشکه ها نیز به زمین خواهد ریخت و شروع به سر خوردن در زمینی بی منتها خواهد کرد تا به انتهای دنیا برسد. دنیا پر از اجسامی خواهد شد که مشغول سر خوردن و افتادن خواهند بود.

    صدای بزرگی بگوش می رسید، صدای آن را می توان از دور شنید، باید همانجایی کار کنید که آنها می آیند، تا از آنها فاصله بگیرید. اینجا حضور دارند، قبلا سرو صدا کرده اند، و وقتی شیب زمین مناسب بود، آنها روی برفها پریده اند و سرانجام به فضا رفته اند. خانه های کوچک بدون انباری آرام آرام در حال محو شدن هستند. برف دیگر بطور عمودی پایین نمی آید بلکه بصورت افقی در حال ریزش است. مقداری از برفها، بالا میروند و به ناگاه ناپدید می شوند. هر چیزی که نتواند پایین بیاید، به آسمان خواهد رفت و آسمان، آرام آرام، سیاه تر خواهد شد و به رنگ مشکی در خواهد آمد. من و مادر روی مبلی بودیم که بین پنجره ها قرار داشت و مراقب بودیم چیزی به شیشه لگد نزند. ولی هر از گاهی عکسی یا سرپیچ لامپی پایین می آمد و به شیشه پنجره می خورد. صدای ناله خانه بلند شده بود و گچهای آن سست شده بودند. بیرون، اشیاء بزرگ شروع به سر و صدا کرده بودند و از فنلاند تا شمالگان شروع به غلتیدن کرده بودند. حتی سنگین تر نیز می شدند چون با غلتیدن برفهای بیشتری را بخود می چسباندند و بعضی اوقات صدای فریاد مردمان نیز شنیده می شد.

    برفهای روی زمین، شروع به سر خوردن کرده بودند. سر خوردن آنها، بهمن عظیمی را درست کرده بود که بزرگ و بزرگتر میشد و به سمت انتهای دنیا در حرکت بود... اوه خدای من!

    شروع به غلتیدن روی فرش کردم تا وحشت این ماجرا را بیشتر نشان دهم. دیوار خانه در تقلا با من بود و قاب عکسها از بند آنها آویزان شده بودند.
    مادر گفت: "چیکار داری میکنی؟".
    دوباره دراز کشیدم و چیزی نگفتم.
    مادر گفت: "دوست داری برایت داستان بگویم؟" و سپس مشغول نقاشی شد.

    ولی من داستان دیگری غیر از این نمی خواستم. و نمی توانستم این حرف را هم مستقیم به مادرم بزنم. بنابراین گفتم: "بیا برویم بالا و به اتاق زیر شیروانی نگاه کنیم."

    مادر مرکبش را خشک کرد و با من آمد. ما در اتاق زیر شیروانی ایستادیم و برای لحظه ای خشکمان زد. مادر گفت: "اینجا که کسی نیست". سپس دوباره به اتاق گرم پایین رفتیم و مادر فراموش کرد که برایم داستان بگوید. چیزی نگفتم و به رختخواب رفتم.

    صبح روز بعد، نور خورشید سبز رنگ شده بود، و از زیر رطوبت زیاد، فضای اتاق را روشن کرده بود. مادر خواب بود. از جایم بلند شدم و در را باز کردم و دیدم چراغها همه روشن هستند با اینکه صبح است. و نور سبزی که از میان برفهای روی شیشه به داخل آمده است، همه جا را احاطه کرده است. حالا دیگر همان چیزی که فکرش را میکردم اتفاق افتاده است. خانه کاملا در برف فرو رفته است و سطح زمین، کمی بالاتر از سقف خانه، بالا آمده است. بزودی درختان نیز در برف خواهند رفت بطوریکه تنها نوک آنها بیرون خواهد ماند. سپس نوک آنها نیز محو خواهد شد و همه چیز تبدیل به زمینی مسطح خواهد شد. من میدانستم. حتی از دست دعا هم کاری ساخته نیست.

    خیلی موقر و ساکت روی فرش کنار شعله های سوزان آتش نشستم.
    مادر بیدار شد و گفت: "نگاه کن چه باحال! همه پنجره را برف پوشانده است." چون نمی دانست عمق فاجعه به چه میزان است. وقتی به مادر گفتم چه اتفاقی افتاده است، به فکر فرو رفت.

    و پس از کمی مکث گفت: "واقعا؟" و ادامه داد: "ما در خواب زمستانی فرو خواهیم رفت. کسی نه می تواند بیرون برود و نه کسی داخل بیاید."
    به دقت به چهره مادرم نگاه کردم و فهمیدم که نجات پیدا خواهیم کرد. حداقل اینکه ما در امانیم و محافظت خواهیم شد.

    برف، ما را در فضایی گرم پنهان کرده بود و ما نباید نگران آن باشیم که بیرون چه خبر است. اطمینان زیادی در من ایجاد شده بود و فریاد زدم: "دوستت دارم، دوستت دارم" و کوسنهای روی مبل را برداشتم و به سمت مادرم پرتاب کردم و شروع به خندیدن کردم. مادر نیز آنها را به سمت من پرت کرد هر دویمان روی زمین از شدت خنده دراز کشیدیم و فقط می خندیدیم.

    به این ترتیب زندگی زیر زمینی ما آغاز شد. ما دور اتاق خواب، راه می رفتیم و از کار هم خبری نبود. مادر دیگر نقاشی نمی کشید. ما خرس هایی شده بودبم که در معده هایشان تنها سوزن کاج است و هر کسی که جرات نزدیک شدن به لانه زمستانی آنها را داشته باشد، به تیکه هایی از گوشت تبدیل خواهد شد. ما در مصرف چوب نیز اسراف می کردیم و یکی پس از دیگری، تیکه های چوب را در آتش می انداختیم تا شعله ور شود.

    بعضی اوقات، غر غر می کردیم. من و مادر، این اجازه را به دنیای خطرناک بیرون داده بودیم تا به حال خودش خوش باشد. اون برای ما مرده بود و به فضا پرتاپ شده بود. تنها مادر و من مانده بودیم.

    همه چیز از اتاق شروع شد. اول صدای خراش بیل بود. سپس صدای ریزش برفها از روی پنجره به پایین، و نوری خاکستزی به داخل آمد و همه جا را پوشاند. کسی در بیرون با لگد میزد و سپس به پنجره بعدی رفت و اجازه داد تا نور، بیشتر به داخل بیاید. وحشتناک بود. صدای دلخراش بیل در امتداد همه پنجره ها می آمد تا اینکه تمام لامپها شروع به سوختن کردند. درست همانند مراسم تشییع جنازه. بیرون، همچنان برف می بارید. و درختان به همان سیاهی روزهای قبل ایستاده بودند و اجازه می دادند تا برفها روی آنها ببارند. انتهای جنگل نیز همچنان سر جای قبلیش بود.

    من و مادر رفتیم و لباس پوشیدیم. مادر نشست و شروع به نقاشی کرد. مردی سیاه پوست آمد و شروع به بیل زدن در جلوی در کرد و ناگهان من شروع به گریه کردم و فریاد زدم: "من می کشمش! میرم بیرون و می کشمش! اون نمی فهمد"

    مادر گفت: "نباید اینکار را انجام دهی". مادر در حالیکه نوک قلم خود را در مرکب می چرخاند، گفت: "نظرت چیست برگردیم خانه؟"
    من گفتم: "عالیست"
    سپس به خانه برگشتیم.


  2. 3 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),خطیره (جمعه ۰۶ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (سه شنبه ۰۳ مرداد ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •