کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: چند حکایت

  1. #1
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ خرداد ۹۲ [ ۱۳:۵۶]
    نوشته ها
    104
    امتیاز
    9,605
    سطح
    1
    Points: 9,605, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryYour first GroupThree FriendsCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    265
    سپاس ها
    89
    سپاس شده 261 در 141 پست
    حالت من
    Bitafavot

    چند حکایت


    در کشور ما شاهی بود که برای سرگرمی خود


    بازی ساخت که دو نفر بر روی سنگ ترازو روند و


    هر کس که وزنش کمتر بود کشته شود


    از بخت بدم من و یارم روبه روی هم افتادیم


    من برای این که یارم زنده بماند


    ده روز غذا نخوردم


    روز مسابقه من خود را سبک گرفتم


    غافل از این که یارم به پای خود وزنه بسته بود


    ____________________________________________
    ایمان یعنی...




    روزی اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند
    تا برای نزول باران دعا کنند.
    در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و
    تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و
    این یعنی
    ایمان


    قطره


    قطره، دلش دریا می خواست
    خیلی وقت بود به خدا گفته بود.


    هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی،
    راهی از رنج و عشق و صبوری.
    هر قطره را لیاقت دریا نیست.




    قطره عبور کرد و گذشت،


    قطره ایستاد و منجمد شد،


    قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.


    هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.


    تا روزی که خدا گفت :
    امروز روز توست، روز دریا شدن.


    و خدا قطره را به دریا رساند.
    قطره طعم دریا چشید و طعم دریا شدن را.




    روز دیگر قطره به خدا گفت:


    از دریا بزرگتر، از دریا بزرگتر هم هست؟




    خدا گفت: آری هست،


    قطره گفت: پس من آن را میخواهم.
    بزرگترین را، بی نهایت را.


    خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و
    گفت: این بی نهایت است.


    آدم عاشق بود و دنبال کلمه ای می گشت
    که عشقش را توی آن بریزد.




    اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.


    قطره از قلب عاشق عبور کرد.
    آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.


    وقتی قطره از چشم آدم چکید،
    خدا گفت: حالا تو بی نهایتی،


    چون که تصویر من در اشک عاشق است.



    بیمعرفتی.......


    یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .


    این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.


    یه روزدختره به پسره میگه:


    باید بهم قول بدی که تا آخر عمرم کنارم بمونی


    پسره هم قول میده و از دختره هم میخواد که بهش قول بده :


    که هیچ وقت تنهاش نگذاره


    یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده.


    وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره.


    بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.


    پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و


    گفت :مراقب چشمای من باش .......


    قیمت عشق




    برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،* دیوانه هیچ نداشت و گریست،* گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید،* اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است




    دادگاه عشق
    در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود


    و حضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان بودند
    قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را
    دوست داشتن تو اعلام کرد......
    محکوم شدم به تنهایی ومرگ .........
    این بود مجازاتمممممممممم
    در کنار چوبه ی دار از من خواستند
    تا اخرین خواسته ام را بگویم:
    من گفتم : به تو بگویند .........دوستت دارم.......



    ورود ممنوع
    روی دروازه قلبم نوشتم:
    ورود ممنوع!
    دل پریشان آمد.
    گفتم بخوانش.
    خواند و باز گشت.
    امید مضطرب آمد.
    گفتم بخوانش.
    خواند و بازگشت.
    آرزو با دلهره آمد.
    گفتم بخوانش.
    خواند و بازگشت.
    عشق خنده کنان آمد.
    گفتم خواندیش.
    گفت:من سواد ندارم!


    امید
    شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی


    اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بین می روم . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .


    دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچاراٌ مدتی زیادی روشن نمی مانم . بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .


    شمع سوم گفت من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .


    ناگهان ...


    پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت :


    چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کردن کرد .


    سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم !


    کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .


    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود .


    هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم
    ویرایش توسط mahdi : پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱ در ساعت ۱۷:۵۹ دلیل: حذف لینک ها و تنظیم فونت ویرایش شد.

    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!

  2. 3 کاربر از پست مفید silish!!! سپاس کرده اند .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),وکیل (سه شنبه ۰۳ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (سه شنبه ۰۳ مرداد ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •