مشاهده RSS Feed

وبلاگ من

خاطره ای در 18 سالگی

امتیاز ها: 2 رای ها, 5.00 متوسط.
توسط در تاریخ جمعه ۰۳ شهریور ۹۱ در ساعت ۱۷:۲۶ (3374 نمایش ها)
ساعت ۹ شب.


چه بارون قشنگی.بدون اینکه بدونم کجا دارم می رم.دوست ندارم به اونجا برسم.حوصله سر به سر گذاشتن با اونارو ندارم.آخه مجبورم

یه مشت خنده تصنعی تخویلشون بدم و بخندونمشون که نفهمن چه خبره.


راستی چه خبره؟



نمی دونم/دلم یک عشق می خواد! نه که من عاشق باشم و اون فارغ.می خوام اونم عاشق باشه.

اونم شبا به یاد من بخوابه و صبح به عشق من بیدار.

سرمو رو شونه هاش که می ذارم همه حواسش به من باشه.وقتی نوازشم می کنه گرمای احساسش رو روی رگام حس کنم.

نا خود آگاه از فکر اومدم بیرون/دیدم بدون اینکه بفهمم اومدم جلوی همون کافی شاپ همیشگی.آخ که چقدر دوست دارم اینجا

رو/همیشه تو شادی و غم یک سری اینجا می زدم.

رفتم تو و طبق معمول یک قهوه سفارش دادم/سیگارمو روشن کردم/به دودش خیره شده بودم.

یعنی می شه یک بار دیگه این احساس قشنگ برام پیش بیاد؟

میشه دوباره صبح که از خواب بیدار می شم به یاد یک عشق ته دلم قند آب بشه؟

خدایا یعنی می شه یا این احساس فقط مال ۱۸ساله هاست؟یا اون واسه همیشه منو از داشتن این حس محروم کرده؟



به ساعتم نگاه میکنم/باید برم....
برچسب ها: ساعت ۹ شب. ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
شخصی , سعیدم یه جنوب شهری

نظرات