مشاهده RSS Feed

وبلاگ من

داستان عتیقه فروش و مرد روستایی

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ پنجشنبه ۰۹ آذر ۹۱ در ساعت ۱۱:۳۳ (3509 نمایش ها)
داستان عتیقه فروش و مرد روستایی

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد
و در آن گوشه افتاده

است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت
مطلب شود و قیمت
گزافی طلب کند.

پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

روستایی گفت : چند می خری؟

گفت : هزار تومان.


روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.


عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی
ساختگی گفت : عمو جان
این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم.

قیمتش را هم حاضرم
بپردازم.


روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال

۵ گربه را فروخته ام!

نظرات