مشاهده RSS Feed

مطالب زیبا

جالب

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ دوشنبه ۰۶ خرداد ۹۲ در ساعت ۱۸:۴۴ (1013 نمایش ها)
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] خداوند به یکی از پیغمبران وحی کرد:[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] فردا صبح ، اول چیزی که دیدی بخور ، دومی را بپوشان ، سومی را بپذیر ، چهارمی را ناامید مکن
[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] و از پنجمی بپرهیز.[/FONT][/B][/COLOR]
[/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B][/B][/COLOR][COLOR=#6000BF][B][FONT=arial]صبحگاه از جا حرکت کرد در اولین وهله به کوه سیاه بزرگی خورد ، متحیر ایستاد که چه کنم ،[/FONT][/B][/COLOR]
[/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] سپس با خود گفت : خدا دستورمحال نمی دهد ، به قصد خوردن کوه جلو رفت ، هر چه جلوتر رفت[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] کوه کوچکتر شد تا به صورت لقمه ای در آمد ، چون خورد دید گواراترین خوراک است .از آنجا[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] گذشت طشت طلایی دید ، طبق دستور گودالی کند و آن را پنهان کرد ، اندکی رفت و پشت سر نگاه[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] کرد ، دید طشت طلا خود بخود بیرون افتاده ، گفت : من آنچه باید بکنم کرده ام. سپس به مرغی بر[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] خورد که یک باز شکاری آن را تعقیب می کرد ، مرغ آمد دور او چرخید ، پیغمبر گفت : من مامورم[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] او را بپذیرم ، آستین گشود مرغ وارد آستین شد ، باز گفت شکاری که چند روز در تعقیبش بودم[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] ربودی، گفت : خدا به من دستور داده این را هم ناامید نکنم[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] قطعه ای از ران شکار گرفت و نزد او افکند . از آنجا گذشت گوشت مرداری یافت که بو گرفته و[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] کرم در آن افتاده بود ، طبق وظیفه از آن گریخت.[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] پس از طی این مراحل برگشت ، شب در خواب به او گفتند : تو ماموریت خویش را انجام دادی ، اما[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] فهمیدی مقصد چه بود ؟[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] گفت : نه ، گفتند:[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] آن کوه غضب بود ، انسان در وقت خشم خود را در مقابل کوهی می بیند، اگر موقعیت خویش[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] بشناسد و پا بر جا بماند کم کم غضب آرام شود و سر انجام به صورت لقمه ای گوارایی در آید که آنرا[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] فرو دهد .[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] اما آن طشت ، کنایه از خیر و عمل صالح بود ، که اگر مخفی کنی خدا به هر طریقی باشد آن را در[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] برابر کسانی ظاهر کند که صاحبش را جلوه دهند ،علاوه بر ثوابی که در آخرت دارد.[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] اما آن مرغ ، کنایه از نصیحت کننده است که باید راهنماییش را بپذیری ، و باز شکاری حاجتمند[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[FONT=tahoma] [COLOR=#6000BF] [B] [FONT=arial] است که نباید نا امیدش کنی .و گوشت گندیده غیبت است ، از آن بگریز .[/FONT][/B][/COLOR][/FONT]
[COLOR=#6000BF] [B] [/B][/COLOR]
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
شخصی , عاشقانه , سرگرمی

نظرات