مشاهده RSS Feed

وبلاگ من

سگ دو می زنیم...پس هستیم...

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۱ در ساعت ۲۰:۰۸ (1042 نمایش ها)
سخن آغازینم
نامردان امروز..همان کودکان دیروزند...


وقتی فکر می کنم
استالین پستانک می خورده و
هیتلر در پوشاک اش خرابکاری می کرده
حسابی می خندم
می دانید...
بچه ها که بلند می خندند
من از ترس می لرزم
مخصوصا وقتی که پشت لبهاشان را...
سیاه می کنند...


(1)شاعر ها و مکانیک ها
هر دو شمع و پروانه را می شناسند
به هر دو مشکوکم..


بنازم به عظمت عرش کبریایی که
دقیقا مثل میوه فروشی های بازار میوه و تره بار عمل می کنه.
همه چی در هم.
فراق و وصال. غم و شادی . بیم و امید.سوا کردنی هم نداریم.
همه یه جورایی هم خوشحالند و دل خوشی دارند،
و هم کوله باری از غم روی دوششونه و
به نوعی چشم انتظار عزیزی بوده یا سوگوار عزیزی اند.
در مجموع زنده بودن و موندن، به مردن و نموندن می چربه.



یه شعر زیبا

حالا که فرقی نمی کند
کنارت ایستاده باشم
یا نه
بگذار همه چیز را...
از وسط قیچی کنم
تا تو...
در نیمی باشی و
من...
در نیمی دیگر
راستی.......
با دستی که روی شانه ات جا گذاشته ام ...
چه می کنی؟




(2)عجب آشفته بازاری ست دنیا

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟



(4)این دست نمک ندارد

در حیرتم، ما! به این بانمکی!!، چرا دستمان یک سر سوزن، نمک ندارد؟



سخن انتها
اونی که شبیه هیچکسی نبود..یکی شد عین همه




اول دریا آرام بود
و شبها راه نمی رفت
تا تو
هوای شهر به سرت زد
حالا هزار سال است
دریا، گیج...
هی می رود هی بر می گردد!!

آپدیت شده سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۱ در ۲۰:۱۱ توسط [ARG:5 UNDEFINED]

دسته بندی ها
سعیدم یه جنوب شهری

نظرات