صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12

موضوع: پنجره ی کلبه عاشقانه ما که رو به غروب است.

  1. #1
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,944 در 1,278 پست
    حالت من
    Shad

    Icon2007 پنجره ی کلبه عاشقانه ما که رو به غروب است.

    زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست....هركسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پيوسته به جاست....خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد......

    دوستان این رو تقدیم میکنم به تمامی عاشقان انجمن پیچک
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید | عضویت]
    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    • فصل اول
    • كنار پنجره اومدم وبه آسمان چشم دوختم دل من هم مانند آسمان تيره وتار بود از سرنوشتم گله داشتم چرا كه در هفده سالي كه از عمرم گذشته بود جزبدبختي چيزي برايم به ارمغات نياورده بودانسانها هميشه سه دسته هستند...

    • دسته اول در رفاه كافي زندگي ميكنند آن قدردر خوشي هاي خود غرقند كه به قشرهاي ديگر اهميت نمي دهنددسته دوم با زندگي متوسط وسوم بدبخت هائي چون خانواده من كه با سيلي صورت خود راسرخ نگه مي دارند مادرم دركودكي مادرش رااز دست داده بودوبراي فرار از دست نامادري به خواستگاري پدرم جواب مثبت داده بوداما دوست ناباب پدر را ازماگرفته بودند معتادش كرده بودند تمام زندگيمان پاي اعتياد پدر به يغما رفت مادر مهربانم به جاي بهره بردن از جوانيش مشغول كارشد تا كمك خرج پدرم شود وقتي بچه تر بودم دليل اين از خودگذشتگي مادر رانمي دانستم به قول خاله مي توانست به جاي اينكه جوانيش را به پاي شوهر ودخترش بگذارد از پدر جدامي شد وزندگي با آرامش را شروع مي كرد ولي اينك ميدانم كه مادر قرباني پدرم شد چراكه اوهم در دام اعتياد افتاده بود از اينكه تنها فرزندشان بودم خوشحال بودم چراكه ديگر موجودي ديگرفداي آن دو نشده بود ....
    • هيچ كدام از دوستانم از آن دو چيزي نمي دانستند من هم سعي مي كردم خودم را خوشبخت ترين دختر جلوه بدهم وانمود ميكردم زندگي مرفه اي دارم انگارعقده هاي چندين ساله از من موجودي ديگر ساخته بود خودم راهم فريب ميدادم با اصرار از مادر مي خواستم مرا دربهترين مدارس ثبت نام كند دربرابرحرفش كه مي گفت بودجه ندارم با گريه وزاري مي گفتم من تنهافرزند شماهستم به جاي اينكه پولتان را براي خريد آن مواد لعنتي بزاريد خرج دخترتان كنيد دوست دارم درميان آدمهائي باشم كه حسرت آن راهميشه داشتم مادر بيچاره ام كم مي آورد وبلاجبار از ترس اينكه مبادا ديگه قيد درس رابزنم دربهترين مدارس ثبت نامم مي كرد ...
    • همان جا بودكه به فرانك آشنا شدم هم سن خودم بود واقعا در رفاه كامل زندگي مي كرد شده بود معلم من هررفتاري مي كرد سعي مي كردم پا جاي پايش بگذارم به اوگفته بودم پدرم دندانپزشك مادرم معلم است آن قدر نقشم را خوب بازي ميكردم كه هيچ شكي نكرده بود ولي ديگر خسته شده بودم ولي اگر اومي فهميد كه پدر ومادرم هردومعتادهستند ومن دريك آلونك اجاره اي زندگي مي كنم طبعا ديگر تمايلي به دوستيمان نداشت ولي براي من اين دوستي ارزش داشت لااقل احساس مي كردم توانسته ام دختري را كه از قشرخودم نبود را در كنار خود ببينم محبتش را لمس كنم ولي اگر روزي پي به حقيقت مي برد جه مي شد؟ من از اين بازي لذت مي بردم از اينكه بتوانم دل يكي از اين آدمها را نرم كنم شايد توانستم در كنار مردي از همين طبقه از اين گردابي كه در ـن دست وپنجه مي زنم رهائي پيداكنم با اين فكر لبخندي زدم ديگر تا آمدن پدر ومادر چيزي نمانده بود بايد شام را آماده ميكردم آن قدر خسته بودند كه پس ازخوردن شام وكشيدن آن زهرماري مي خوابيدند ومن مي ماندم وسكوت وهم آميز خانه تنها مي نشستم وفكرمي كردم كه فردا با ديدن فرانك از خواستگاري صحبت كنم كه پسر يكي از تجار شهر است يا معلم سرخانه اي كه خانوادم تازه استخدامش كردند درسكوت به حرفهام گوش ميداد وابراز شادماني مي كرد وتنها خودم از دل پرخونم خبرداشتم وبس....
    • كنار فرانك كه غمگين نشسته بود نشستم وپرسيدم چي شده امروز گرفته اي؟لبخند تلخي زد وگفت بهت حسادت مي كنم حديث از اينكه پدر ومادرت هميشه كنارت هستند وتو عطر وجودشان را لمس مي كني ولي من هميشه يك خلادر زندگيم احساس مي كنم گفتم منظورت را نمي فهمم؟گفت هميشه با آمدن اين روز غم از دست دادن مادرم برام تازه مي شه متعجب گفتم:نگفته بودي مادر نداري؟گفت چون نپرسيدي گفتم با پدر زندگي مي كنيد؟گفت با ازدواج مجدد پدر من وبرادرم با مادربزرگم زندگي مي كنيم گفتم مادرت چندساله فوت كرده؟گفت:پتج سالي مي شه سيزده سالم بود پرسيدم:چراپدرت ازدواج مجددكرد؟گفت چون نياز داشت قشرما مرده پرست نيستند ولي من وبرادرم نتونستيم زن پدرم را پذيرابشيم گفتم:چرا با قسمت نمي شه جنگيد نامادري ها هميشه بدنيستند پوزخندي زد وگفت نه يك دختر21 ساله كه عشوه وناز از سر ورويش ميباريد گفتم پدرن مخالفت نكردگفت اولش چرا ولي باديدن رضايت ثريا ديگه مخالفتي نكرد خصوصا كه صاحب يك پسرشدند عزيزدردانه لبخند تلخي زدم وگفتم خدامادرت را رحمت كنه غصه نخور اشكش هايش راپاك كرد وگفت داداش فرهادم نميزاره غصه بخورم وزياد تنها بمونم ....از اينكه صادقانه همه چيز را مي گفت جاخوردم واز خودم خجالت كشيدك اي كاش من هم مي توانستم لب باز كنم وبرايش از حرفهائي بزنم كه برقلبم سنگيني مي كرد برايش بگويم كه من هم درتمام سالها احساس كمبود محبت والدينم را داشتم آنها كنارم بودند ولي خبري از عطر وجودشان نبود ....باصداي فرانك كه گفت كجائي دختر؟به خودم آمدم گفت ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم لبخندي زدم وگفتم نه گلم از اينكه مرا محرم اسرار خودت مي دوني خوشحالم گفت توهميشه دوست خوب من بودي احساس مي كنم خدا بهم يك خواهر ديگه داده كه ديگه احساس تنهائي نكنم از تو واسه مادربزرگم وداداش فرهادخيلي تعريف كردم مشتاق ديدارت هستندگفتم من هم همينطور گفت پس اگر دعوتمان را قبول كنيد جمعه با خانواده تشريف بياريد خانه ما ..جاخوردم وگفتم چي؟گفت اين پيشنهاد مادربزرگه گفتم ايشون لطف دارند ولي....حرفم رابريد وگفت آشنائي بايد از جائي شروع بشه توهميشه بهانه مي تراشي گفتم باشه ببينم پدر ومادر چي مي گويندگفت بايد اگر آنها هم نيومدند تو بياي روز به يادماندني مي شود گفتم باشه چشم لبخندي زد واينچنين به آن بحث خاتمه داديم.......

    • ادامه دارد
    ویرایش توسط DayaN : چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۲ در ساعت ۲۰:۱۹ دلیل: .....
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  2. 3 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    ArEy0f (شنبه ۲۶ مرداد ۹۲),chichak (شنبه ۲۶ مرداد ۹۲),Uzeyir (شنبه ۲۶ مرداد ۹۲)

  3. #11
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,944 در 1,278 پست
    حالت من
    Shad

    Icon2007

    و دوباره باز هم ادامه دارد منتظر فصول بعدی این رمان باشید.
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  4. #12
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰ [ ۲۱:۱۶]
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    38
    سطح
    1
    Points: 38, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    پنجره الیت 02179481 redirect.php?a=*elite-window.ir

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •